سفارش تبلیغ
مسابقه صبح رسانه
مسابقه صبح رسانه

آوای عشق

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش…
راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقه بعد
راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه... راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ??? رو به خاطر بیار…
کشیش قرمز میشه و به جاده
خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ??? رو به خاطر بیار!
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می
رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ??? رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می
رسی...


+نوشته شده در پنج شنبه 89/9/25ساعت 7:7 عصرتوسط رویا | نظرات ( ) |